حکایت غرور

حکایت غرور

مجموعه: uncategorized
  • حکایت غرور
  •  

     

    حکایت غرور,داستان غرور,داستان کوتاه درباره غرور

    حکایت غرور

    حکایت غرور

    در دوران گذشته دو برادر یکی بــه نام « ضیاء » و دیگری بــه نام « تاج » در شهر بلخ زندگی می کــردنــد ... ضیاء مردی بلند بالا ؛ بذله گو ؛ نکته سنج و خوش اخلاق بود ... امــا برادرش « تاج » قدی بسیار کوتاه داشت ؛ بــا ایــن حال از علم بالایی بهره می برد ؛ بــه همین سبب بــه برادرش بــه دیده حقارت می نگریست ... حــتـی از وجود او خجالت می کشید .
    روزی ضیاء بــه مجلس برادرش تاج کــه بــا حضور شخصیت های بزرگ برپا شده بود وارد شــد ؛ ولــی غرور علمی تاج مانع از آن شــد کــه بــه احترام برادرش بایستد ... از ایــن رو نیم خیز شــد و بــه سرعت نشست .
    وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید ؛ بــا کنایه ای کــه حکایت از نکته سنجی او داشت ؛ فی البداهه بــه مزاح گــفــت : « چــون خیلی بلند قامتی ؛ بــرای ثواب ؛ کمی هم از آن قامت سروت بدزد ... »

    منبع : beytoote.com (بيتوته)

    برچسب‌ها,

     

  • ایران کلوب
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “حکایت غرور”

    دیدگاه ها بسته شده اند.