یک حکایت از کلیله و دمنه

یک حکایت از کلیله و دمنه

مجموعه: uncategorized
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • یک حکایت از کلیله و دمنه
  •  

     

    حکایت از کلیله و دمنه,داستان از كليله و دمنه,داستان کلیله و دمنه,کلیله و دمنه

    یک حکایت از کلیله و دمنه …

     

    یک حکایت از کلیله و دمنه

     

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن

     

    دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : ” این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . ” کبوتر جواب داد : ” به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است .”

    بنابراین دو كبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یكدیگر گفتند : ” حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . “

    آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : ” عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ ” کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :

    ” من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟! “

    کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : ” قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هر صورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . “

    کبوتر نر با عصبانیت گفت : ” کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .

    اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی .”

    کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : ” من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است ” و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .

    کبوتر ماده گفت : ” تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . “

    کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .

    پندها :

    زود قضاوت  نكنید . زود به انتهای قضیه نرسید و یكه به قاضی نروید یا در میان صحبت‌ ها مدام دنبال درست و غلط نگردید . قبل از نتیجه گیری كردن در مورد حرف‌ های دیگران كمی فكر كنید ؛‌ خصوصا اگر می‌ دانید این صحبت فقط از یك احساس زود گذر نشات می‌ گیرد .

     

    منابع : rasekhoon

    beytoote.com (بيتوته)

     

     

    برچسب‌ها, , , , , ,

     

    کلمات کلیدی : بنابراین کبوتر آنها اگر زود کبوتر (بيتوته) ، ؛‌ ؟ آخر آذوقه آرام آغاز آمده آن آنها اثر اجازه احساس ادامه از است استراحت اشتباه اصرار افتادند الان اما انبار انبارشان انتهای اند انداخت اندازه او اولش اولیه اگر ای این اینجا با باران بارانی بارندگی بارید بازگشت باشد باشی باقی باید بخورم بخوریم بر برای براین برنج بروند بزرگ بزنی بستند بسیار بعد بلافاصله بلایی بلکه بمانم بنابراین به بهار بهتر بود بودند بوده بودیم بکنی بگویم بگویی بی بیابان بیرون تا تابستان تر تنها تهمت تهیه تو توانست توانستم توانستند توانم توبه جای جفت جفتش جواب حالا حجم حجمشان حرف حرف‌ حقیقت حکایت حکایتی حیرتم خاطر خالی خانه خشک خصوصا خلاصه خواستند خواهد خواهی خواهیم خوب خوبی خود خوردن خوردند خورده خورم خوشحال خوشحالی خوشی خیلی داد داری داریم داشته دام دانست دانم دانه دانی دانید در درباره درست دزدیده دست دلت دمنه دمنه دنبال دهد دهم دو دوباره دور دیدن دیر دیگر دیگران دیگری ذخیره را راستش راه رسد رسید رفته روز روزی روشن زاری زد زمستان زنده زندگی زود زودی زیاد زیبا ساختن سر سرزنش سرعت سرما سری سپری شان شاید شخص شد شدن شدند شده شروع شود شکمو صبر صبور صحبت صحبت‌ صورت صیاد طرف ظرف عجب عجول عجولانه عصبانی عصبانیت علاوه علت عمر غذا غلط غیر فرا فراموش فرو فریاد فریب فصل فقط فكر فهمید فکر قاضی قبل قبلی قدر قسم قصد قضاوت قضاوت  قضاوتش قضیه كبوتر كردن كمی كنید لازم لانه ما ماده ماند ماندند مانده ماندی متعجب متقاعد متوجه مدام مدتی مرا مرطوب مزرعه مشکل مطمئن معلوم مقدار مقداری من منابع منتظر مورد موش موضوع مگر می میان می‌ نادرستش ناراحت ناراحتی ناروا نباش نباید نتیجه نخوردم نخوردی نداد ندرت نر نرسید نروید نزدم نزدند نشات نشد نصف نصیحت نظر نكنید نمی نکردم نکن نگاه نگردید نیامده نیز نیست ها های هر هستم هستی هم همان همسرش همین هوا هیچکس و وقت وقتی ولی پائیز پاسخ پایان پر پرحجم پرنده پرواز پس پشیمان پندها پیدا پیش چاق چرا چطور چقدر چند چنین چه چیزی کاری کافی کبوتر کبوترها کرد کردن کردن دو کردند کرده کردی کردیم کسی کف کلیله کم کمتر کن کند کنی که گذر گرفتار گرمای گرمتر گریه گفت گفتند گندم گوش گوشه گیرد گیری یا یاد یخبندان یك یكدیگر یكه یک

     

  • ایران کلوب
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “یک حکایت از کلیله و دمنه”

    دیدگاه ها بسته شده اند.