قصه راپونزل و موهای جادویی

قصه راپونزل و موهای جادویی

مجموعه: كودكان و والدين
  • قصه راپونزل و موهای جادویی
  •  

    


    قصه راپونزل va موهای جادویی

    مجموعه: شعر va قصه کودکانه

     

    قصه راپونزل va موهای جادویی

     

    روزگاری زن va مردی زندگی می کردند ke فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها be حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی be خانه اشان بودند.

    پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت ke be یک باغ زیبا va بزرگ باز می شد . باغ پر az گلهای زیبا va درختهای میوه بود . in باغ متعلق be یک جادگرو بدجنس بود va هیچ کس جرات نمی کرد be داخل باغ برود.

    زن باردار بود va az پنجره be in باغ زیبا نگاه می کرد . روزی dar باغ مقدار زیادی کاهو وحشی ba برگهای سبز va تازه دید . az آن روز be بعد او نمی توانست be هیچ چیز دیگری be غیر az آن سبزیها فکر کند . کم کم رنگ va رویش پرید va صورتش har روز سفیدتر az روز قبل می شد va بیماری be سراغ او آمد.

    مرد از همسرش علت بیماری ra پرسید .

    زن گفت : من می دانم ke هیچ وقت نمی توانم az آن کاهو یی ke پشت خانه امان است بخورم va می دانم ke الان dar هیچ جایی be غیر az آن باغ نمی توان کاهو پیدا کرد va می دانم ke بزودی می میرم .

    مرد خیلی نگران شد va تصمیم گرفت ke be har قیمتی ke شده است آن سبزی ra برای همسرش فراهم کند بنابراین یک شب مخفیانه be آن باغ رفت va az آن کاهو ها چید va be خانه برگشت va برای همسرش سالاد درست کرد

    زن آنرا خورد va حالش بهتر شد . amma عجیب بود ke مرتب هوسش برای خوردن کاهو بیشتر می شد . مرد دوباره be باغ برگشت vali in بار توسط جادوگر گرفتار شد .

    جادوگر dar حالیکه az عصبانیت فریاد می کشید be او گفت : تو چگونه be خودت اجازه دادی ke سبزیهای راپونزل ( همان کاهو ها منظورش بود ) مرا بچینی ؟

    مرد ماجرای همسرش ra تعریف کرد . جادوگر فکر کرد va گفت : تو می توانی har چقدر ke بخواهی az in کاهوها بچینی amma یک شرطی دارد . تو باید وقتی فرزندت بدنیا آمد آنرا be من بدهی.

    مرد بیچاره ke می دانست حال همسرش خوب نیست be ناچار in شرط ra پذیرفت.

    به زودی فرزند آنها بدنیا آمد va جادوگر او ra ba خودش برد . او نام in دختر ra راپونزل نامید .

    راپونزل بزرگ شد va har che می گذشت زیباتر می شد جادوگر تصمیم گرفت ،اجازه ندهد ke کسی اور ا ببیند.

    وقتی ke راپونزل 12 ساله شد او ra be برج بلندی dar وسط جنگل برد . in برج خیلی بلند بود va هیچ پله ya دری نداشت va راپونزل بیچاره نمی توانست az آنجا بیرون برود. برج faghat یک پنجره داشت. زمانیکه پیرزن be دیدنش می آمد او ra صدا می کرد .

    راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات ra پایین بیانداز .

    دخترک موهای بلندش ra az پنجره be بیرون می انداخت va جادوگر موهایش ra می گرفت va be بالای برج می آمد

    چند سالی گذشت . روزی پرنسی بطور اتفاقی az آن قسمت جنگل می گذشت ke ناگهان صدای قشنگ va دلنشینی ra شنید. او برج ra پیدا کرد . amma هیچ راهی ra برای ورود be برج نیافت.

    او نمی توانست صدا ra فراموش کند برای همین har روز be آنجا می آمد va be آن صدا گوش می داد va شبها ba قلبی شکسته برمی گشت

    او هنوز هیچ راهی برای ورود be برج پیدا نکرده بود

    تا اینکه روزی پیرزنی ra دید ke be سمت برج می آید dar گوشه ای مخفی شد va صدای پیرزن ra شنید ke می گفت :

    راپونزل ، راپونزل موهای طلایی ات ra پایین بیانداز .

    سپس یک موی بافته شده بلند az پنجره be سمت زمین پرت شد va پیرزن az آن بالا رفت .

    پرنس فکر کرد من هم شانس خود ra امتحان می کنم ta az in برج بالا بروم .

    بعد az مدتی پیرزن az آنجا رفت va پرنس کنار پنجره آمد va حرفهای او ra تکرار کرد .

    راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات ra پایین بیانداز .

    سپس az آن موی بلند بالا رفت va be برج رسید .

    در ابتدا راپونزل az دیدن مرد ترسید chon ta آن روز هیچ کسی ra ندیده بود . amma پرنس برایش توضیح داد ke صدای قشنگش او ra be آنجا کشانده است . پرنس ke ta آن روز دختری be آن زیبایی va مهربانی ندیده بود az دختر خواست ke برای همیشه dar کنار او باشد va پیشنهاد ازدواجش ra قبول کند

    .راپونزل احساس می کرد ke dar کنار in مرد خوش اندام va مودب زندگی لذت بخش تر az زندگی کنار آن پیرزن است بنابراین پیشنهاد پرنس ra قبول کرد .

    اما او az هیچ راهی نمی توانست az آن برج خارج شود بنابراین az پرنس خواست ke برایش گلولهای ابریشمی بیاورد ta ba آن طنابی درست کند va az آنجا خارج شود .

    تا زمانی ke طناب بافته شود پرنس har شب be دیدن راپونزل می آمد . راپونزل دقت می کرد ke ملاقاتش ra ba پرنس مخفی نگه دارد . amma یک روز بدون اینکه be حرفهایش فکر کند be جادوگر گفت : چرا شما اینقدر سنگین تر az پرنس هستید ؟

    یکدفعه جادوگر ba عصبانیت فریاد کشید . من چی شنیدم ؟ من فکر می کردم تو ra dar جای امنی پنهان کردم amma تو برخلاف نظر من ba دیگران ملاقات داشتی . تو be من کلک می زدی !

    او ba عصبانیت موهای راپونزل ra دور دستش پیچاند va ba یک قیچی آنرا برید .و لحظه ای بعد موهای بلند راپونزل روی زمین افتاده بود . amma پیرزن هنوز عصبانی بود . آن سنگدل یک ورد جادویی خواند va راپونزل ra be یک جای خیلی دور فرستاد ta برای همیشه بدبخت va تنها باشد .

    سپس موهای راپونزل ra be موهای خودش گره زد va کنار پنجره منتظرپرنس نشست . هنگامیکه پرنس az پنجره داخل شد بجای راپونزل عزیزش آن پیرزن زشت ra دید

    پیرزن dar حالی ke خنده ی مسخره ای سر داده بود گفت : تو فکر می کنی عشقت ra پیدا خواهی کرد ؟ amma آن پرنده زیبا پرواز کرد va رفت va صدایش خاموش شد . راپونزل برای همیشه گم شده va تو هیچگاه او ra نخواهی دید .

     

    پرنس az خود بیخود شده بود va خودش ra az پنجره be بیرون پرت کرد . amma az خطر مردن نجات پیدا کرد chon روی بوته های خار افتاد . amma خارها چشمان او ra زخمی کردند va پرنس نابینا شد . حالا او چطور می توانست راپونزل ra پیدا کند ؟

    برای ماه ها پرنس نابینا dar میان جنگل سرگردان بود . هرگاه ke be کسی می رسید az آنها dar مورد دختر زیبایی بنام راپونزل می پرسید . او برای hame نشانه های او ra توصیف می کرد amma کسی او ra ندیده بود .

    او آنقدر رفت va رفت ta روزی صدای آهنگ غمگینی ra شنید . او صدا ra شناخت va be آنطرف رفت. صدا زد : راپونزل

    راپونزل be طرف پرنس دوید va az شوق دیدار او اشک dar چشمانش سرازیر شد . amma وقتی قطرات اشک بر روی چشمهای پرنس افتاد اتفاق عجیبی پیش آمد . پرنس دوباره می توانست ببیند.

    پرنس راپونزل ra be سرزمین خودش برد va بعد az ازدواج سالها be خوشی زندگی کردند

     

    

    سرگرمی های کودکانه

     

  • ایران کلوب
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “قصه راپونزل و موهای جادویی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.