قصه ببر و مرد مسافر

قصه ببر و مرد مسافر

مجموعه: كودكان و والدين
  • قصه ببر و مرد مسافر
  •  

    


    قصه ببر va مرد مسافر

    مجموعه: شعر va قصه کودکانه

     قصه ببر va مرد مسافر

     

    روزی چند مسافر ببری ra be دام انداختند va او ra dar قفس اسیر کردند.
    آن ها قفس او ra dar کنار جاده قرار دادند ta hame ببینند ببری ke تاکنون جان حیوانات va بچه های بسیاری ra گرفته الان خود be دام افتاده.
    حالا ببر توی یک دردسر بزرگ افتاده بود. او نه غذایی برای خوردن داشت va نه آبی برای نوشیدن. ببر درنده az har رهگذر va عابری درخواست می کرد ta او ra نجات دهد va be آن ها قول می داد agar او ra az in قفس نجات دهند کاری be کار آن ها نخواهد داشت. amma هیچ کس حرف ببر وحشی va درنده ra باور نمی کرد.
    اما dar آخر مسافری مهربان بعد az in ke قول ببر ra شنید حاضر شد او ra az بند رها کند.
     ببر وحشی be محض in ke az قفس آزاد شد می خواست مسافر مهربان ra بکشد. مسافر az او خواست ta be قول va عهدش وفا کند. amma حیوان درنده توجهی be التماس مرد مسافر نمی کرد. ببر وحشی گفت: من گرسنه ام va تو هم شکار منی، چگونه تو ra آزاد کنم؟
    در همین حین، روباهی be آن جا رسید. او تمام حرف های ببر va مرد مسافر ra شنید va گفت: باور نمی کنم چنین ببر بزرگی dar چنین قفس کوچکی جا شده باشد.
    ببر گفت: الان be تو نشان می دهم ke چگونه dar قفس جاشدم. va بعد داخل قفس شد va روباه ناقلا فوراً dar قفس ra بست va ba مرد مسافر az آن جا دور شد.

     منبع: preservearticles

    

    سرگرمی های کودکانه

     

  • ایران کلوب
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “قصه ببر و مرد مسافر”

    دیدگاه ها بسته شده اند.