داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !

داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !

مجموعه: كودكان و والدين
  • داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !
  •  

    


    داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !

    مجموعه: شعر va قصه کودکانه

    داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !

    علی az مدرسه برگشت va سریع ناهارش ra خورد va نشست پشت کامپیوتر ta بازی جدیدی ra ke az دوستش گرفته بود نصب کند. بعد az آن غرق بازی شد va زمان ra فراموش کرد. او علاقه ی زیادی be in بازی ها داشت va همیشه hame چی ra فراموش می کرد.

    با صدای زنگ آیفون علی be خودش آمد ساعت 6 غروب بود va او نزدیک 4 ساعت بی وقفه پشت کامپیوتر نشسته بود. dar ra باز کرد، پدرش بود. پدر ba دیدن علی سرش ra تکان داد va گفت: باز ke چشم هایت قرمز شده، حتماً بازم داشتی بازی می کردی؟

    علی سرش ra پایین انداخت va ba خجالت گفت: بله! علی az پدرش خجالت کشید chon چندین بار be پدرش قول داده بود ke az کامپیوترش درست استفاده کند.

    علی be اتاقش رفت va کامپیوترش ra خاموش کرد. بعد be آشپزخانه رفت va یک چایی برای پدرش ریخت. مادر علی خانه نبود او be شهرستان be دیدن پدر va مادرش رفته بود.

    علی خیلی تکلیف داشت ke باید انجام می داد. amma او خیلی خسته بود va نمی توانست تمرکز کند. وقتی علی داشت تکلیف ریاضی اش ra می نوشت خوابش برد va تکالیفش نیمه کاره ماند.

    فردا علی آماده شد ke be مدرسه برود amma کمی استرس داشت chon تمام تکالیفش ra نصفه نیمه کاره انجام داده بود.

    زنگ اول ریاضی داشت. معلم az علی خواست ke مسئله ها ra حل کند vali علی آن ها ra بلد نبود. معلم az علی خواست ta دفترش ra بیاورد va متوجه شد ke علی مسئله ها ra حل نکرده معلم ریاضی be نشانه ی تاسف سرش ra تکان داد va گفت: علی! چرا چند وقتیه تکالیفت ra انجام نمی دهی. agar in طوری پیش بری حتماً امتحاناتت ra خراب می کنی.

    علی dar hame ی درس هایش افت کرده بود. یک روز مشاور مدرسه az او خواست ta be اتاقش برود. او az علی پرسید: علی! چرا be تکالیفت اهمیت نمی دهی. علی گفت: من اصلاً وقت نمی کنم آن ها ra انجام بدهم. مشاور: می شه ازت بخواهم بهم بگی وقتی be خانه می ری che کارهایی انجام می دی ta شاید اینجوری بتونیم اشکال کار ra پیدا کنیم va ba هم یک برنامه ریزی خوب بکنیم. علی گفت: اول ناهار می خورم بعد می رم سراغ کامپیوترم ta کمی بازی کنم، amma نمی دونم چی می شه ke ساعت ها می گذره. بعد ke می خوام تکالیفم رو بنویسم آ نقدر خسته ام ke نمی تونم.

    بعد مشاور لبخندی زد va گفت: عزیزم بهتر نیست وقتی می ری خونه کمی استراحت کنی va بعد تکالیفت رو انجام بدی va زمان استراحتت سراغ بازی بری. البته حتماً باید برای خودت وقت بذاری مثلاً نیم ساعت har روز. ta اینجوری be hame ی کارهات برسی.

    علی گفت: من همیشه می خوام کم بازی کنم amma نمی دونم چرا نمی شه؟

    مشاور: تو باید اول be خودت قول بدهی va بعد یک ساعت ra کوک کنی ta بهت خبر بده ke زمان بازی تمام شده va تو کارهای مهم تری هم داری. in روش ra امتحان کن va نتیجه ra be من خبر بده.

    اون روز علی وقتی be خانه آمد تمام کارهایی ra ke مشاورش be او پیشنهاد داد انجام داد. فردا صبح وقتی بیدار شد برای رفتن be مدرسه استرس نداشت chon تمام تکالیفش ra انجام داده بود.

    منبع:.tebyan.net

    

    سرگرمی های کودکانه

     

  • ایران کلوب
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “داستان زیبای بازی‌های کامپیوتری !”

    دیدگاه ها بسته شده اند.